خرید بک لینک
 من دارم بهار بهار میبازم به روزگاردلمو ورق ورق صدامو هوار هــــــــــوارمن دارم بهار بهار میبازم به روزگاردلمو ورق ورق صدامو هوار هوارمیمونم صبور صبور میشکنم غرور غروراخ که زندگیمو من میبازم کرور کرورمن دارم داغون میشم زیر این سقف خرابچی میخوایی تو از جونم شونه هامو واسه خواببه تو که فکر میکنم توی قلبم اتیشهدردم اروم نمیشه پهلوهام تیر میکشهساعتم میشکنه باش تو قمار لحظه هاشتا مثل برگ خزون نریزم یواش یواشمن دارم بهار بهار میبازم به روزگاردلمو ورق ورق صدامو هوار هوارمیمونم صبور صبور میشکنم غرور غروراخ که زندگیمو من میبازم کرورمن دارم داغون میشم زیر این سقف خرابچی میخوایی تو از جونم شونه هامو واسه خواببه تو که فکر میکنم توی قلبم اتیشهدردم اروم نمیشه پهلوهام تیر میکشهساعتم میشکنه باش تو قمار لحظه هاشتا مثل برگ خزون نریزم یواش یواش

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 16:44

 روزی، سنگ تراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد. در یك لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر می كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بازرگانان.مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می كردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است.او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو كرد كه تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت ك

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 16:44

 میرم از شهر تو با یه کوله بار از خاطرهدل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافرهمیگذره همراه جاده یاد تو از تو خیالمتوی راه دریغ از ابری که بباره واسه حالمتوی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادیمی سوزونه منو یاده دلی که به من ندادی راه میوفتم بی هدف مقصد راهو نمی دونمکاش می شد آروم بگیرم ولی افسوس نمی تونمکو یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر منمن یه قصهم که جدایی شده فصل آخر منتوی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادیمی سوزونه منو یاده دلی که به من ندادیتوی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی می سوزونه منو یاده دلی که به من ندادی

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 16:44

یه دوست داشتم عاشق یه دختری شد با هم ازدواج کردن تو سن ۲۲ سالگی همه چی خوب بود وقتی ازدواج سر گرفت تو ازدواج اتفاقی برام افتاد که من کمی تو کما رفتم و یادم رفت خیلی چیزا دختره که از قوم و خویشانم بود رفت با یه اشنای دیگه از خویشان خودم ازدواج کرد می گفت برای عید دیدنی رفتم خونه به حساب همین دختری که دوست داشتم دیدم خودشو از من مخفی می کنه گفتم چرا گفت از تو خجالت می کشه به دوست مخصوصی خودم که پیشم بود گفت داره گریه می کنه گفتم چرا گفت هنوز دوستت داره گفتم مگه نمی دونمه من یادم نمیاد گفت چرا ولی حرفها وتهمت های که به تو زدن رو باور نکرده گفتم چرا رفت گفت فشار اوردن که باید از ت  جدا شه دیدم اخمهای شوهرش تو هم رفت خلاصه دیگه هیچ وقت ندیدمش تا سن ۳۴ سالگی یه بار دیگه که دیدمش که کلی دردسر برام افرید وهمچنیناین دیدن کلی از واقعیت هارو مشخص کرد یه خانمی که دوست اون و خیلی مهربون بود و روانشناس ازاون کمک گرفت تا بتونه از ماجرای زندگی من سر در بیاره  یادمه به اون خانم مهربون می گفتم می دونی از چی خوشحالم گفت از چی گفتم از این که هرکی دشمن منه یا زنا کار تخم حیض و حرام زادس خوشحالم ادم خوبی توشون نیس تا دلم بسوزه بگم حتما من اشتباهی کردم که ادم خوبا دشمنم شدن خلاصه گذشت قسم های دورغ زنا کارها و اهل لواط ها مشخص شد حالا با همه ادم بدا قطع رابطه کردم خودم موندم وتنهای و حسرت عمر رف

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:39

یه دوست تعریف می کرد من چون از سفر امده بودم از به جای دور مجبور شدم تا کمی استراحت کنم ازش خوشم نمی امدولی مجبورشدم برم خونشون خونه اشنا قبلش با یه دختر اشنا شده بودم صیغه محرمیت خونده بودیم خلاصه سر نهار بودیم یه دفعه دیدم خواهر زن زن این فردی که من خونشون بودم گریه می کنه زن این فرد رفت گفت به خواهر خودش که مجرد بود گفت به مادرش گفتم قبول نکرد تورا بگیره چرا گریه می کنی با بی ادبی به خواهرش گفت اگه هوس ک.... کردی بگم بیاد .... گفت بهت دست زده اولش گفت نه چون می شنید م بعد چند لحظه خود ابلیسش ساکت شدن به شوهرش گفت بیا بعد چند لحظه چی گفت گفته بود که من به خواهر زنش دست زدم شوهرش با یه چوب مارو زند چون خوش به خواهرزنش نزدیک شده بود می خواستن بار ما کنن که ما روزدن حافظه رفت دوتا شیطان صفت حرامزاده ببخشید سه تا باعث شده نامزدم بره چون تا چندوقت حافظه ام رفت چشم باز کردم دیدم نامزدم جداشده شوهر کرده فقط یادم رفتم در خونشون گفتم  م.ر اگر تا سه بار میشمرم نیامدی میرم (گفتم یادت باشه من میرم یه دختر زیبا میاری مثل خودت سعی نکن اونو عاشق من کنی من دیگه ازدواج نمی کنم چون شاید مادر خوبی باشی ولی بی وفایی )مادرش گفت م شوهر کرده در حالی با چشم های.. می دیدم که در ایوان خانه داره گریه می کنه فقط چشم های سبز رنگش یادمه خلاصه رفتم بعد چند وقت حالم خوب شد دیگه نزدیک اون جماعت که به اون دخ

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:39

یک روز پسری از پدرش سوال کرد ارزش این زندگی چقدر است؟پدرش به جای جواب دادن یک تکه سنگ به او داد و گفت برو در بازار آن را به فروش. هر که قیمتش را پرسید دو انگشت را بالا ببرد و چیزی نگو. بعد از اینکه پسر به بازار رفت یک زن قیمت این سنگ را پرسید و گفت می خواهم آن را بخرم و بگزارم در باغچه ام. پسرک چیزی نگفت با دو انگشتش را بالا آورد و زن گفت دو دلار. پسر به خانه برگشت به پدرش گفت که یک زن حاضر است سنگ را دو دلار از من بخرد. پدر گفت پسرم حالا ازت می خواهم که این سنگ را به موزه ببری هر کسی ازت خواست که سنگ را بخرد چیزی نگو و فقط با انگشتات را بالا ببر. پسر به موزه رفت. یک مرد خواست که سنگ را بخرد پسر بدون اینکه چیزی بگوید و انگشتش را بالا برد مرد گفت ۲۰۰ دلار میخرمش. پسر متعجب زده با عجله به خانه برگشت و به پدرش گفت یک مرد حاضر شده است که این سنگ را به قیمت ۲۰۰ دلار بخرد. پدر گفت پسرم آخرین جایی که ازت می خوام سنگ را ببری فروشگاه سنگ های قیمتی است. به صاحب مغازه نشان بده و چیزی نگو و اگر قیمتش را پرسیدند فقط تو انگشت خود را بالا ببر. پسر به فروشگاه سنگ های قیمتی رفت آن سنگ را به صاحب مغازه نشان داد. مغازه دار پرسید این سنگ را از کجا پیدا کردی؟ این یکی از کمیاب ترین سنگهای جهان است. باید بخرمش چقدر می فروشی؟ پسر دو انگشتش را بالا آورد و مرد گفتو حاضرم ۲۰۰ هزار دلار بخرم. پسر که نمی دانست

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:39

صفحه بندی